172همه فرار مىكنند و سپاه كوفه در هم مىريزد. آنها شانه به شانۀ يكديگر حمله مىكنند.
گاه به قلب لشكر مىزنند و گاه به سمت چپ و گاه به سمت راست. هيچ كس توان مقابله با آنها را ندارد. آنها مىخواهند انتقام خونِ شهيدان را بگيرند. خدا مىداند كه چقدر از اين نامردها را به خاك سياه مىنشانند.
عمرسعد بسيار عصبانى مىشود. اين چهار نفر، يك لشكر را به زانو در آوردهاند. يك مرتبه فكرى به ذهن عمرسعد مىرسد و دستور مىدهد تا هنگامى كه آنها به قلب لشكر حمله مىكنند لشكر راه را باز كند تا آنها به عقب سپاه برسند و آنگاه آنها را محاصره كنند.
اين نقشه اجرا مىشود و اين چهار تن در حلقۀ محاصره قرار مىگيرند. صداى «يا محمّد» آنها به گوش امام مىرسد. امام، عبّاس را به كمك آنها مىفرستد. عبّاس همچون حيدر كرّار مىتازد و با شتاب به سپاه كوفه مىرسد. همه فرار مىكنند و حلقۀ محاصره شكسته مىشود و آنها به سوى امام مىآيند.
همسفرم، نگاه كن! با اينكه پيكر آنها زخمهاى زيادى خورده است، امّا باز هم عزم جهاد دارند. ماندن، رسمِ جوانمردى نيست. آنها مىخواهند باز گردند. ولى اى كاش آبى مىبود تا اين ياران شجاع، گلويى تازه مىكردند!
با ديدن امام و شنيدن كلام آن حضرت، جانى تازه در وجودشان دميده مىشود. بدين ترتيب به سوى ميدان باز مىگردند. باران تير و نيزه شروع مىشود و گرد و غبار همه جا را فرا مىگيرد. نبرد سنگين شده است... و اندكى پس از آن در خاموشى فريادها و نشستن غبار، پيكر چهار شهيد ديده مىشود كه كنار هم خفتهاند. 1
تاكنون نام نافِع بن هلال را شنيدهاى؟ آن كه تيرانداز ماهر كربلاست.
او تيرهاى زيادى همراه خود به كربلا آورده و نام خود را بر روى همۀ تيرها نوشته است.
اينك زمان فداكارى او رسيده است.