145اما نه! تو حق دارى سؤال كنى. آخر كشتن نوجوان كه رسم مردانگى نيست. تو تنها سيزده سال سن دارى. امام، قامت زيباى تو را مىبيند. اندوه را با لبخند پيوند مىزند و مىپرسد:
- پسرم! مرگ در نگاه تو چگونه است؟
- مرگ و شهادت براى من از عسل هم شيرينتر است.
چه زيبا و شيرين پاسخ دادى!
همه از جواب تو، جانى دوباره مىگيرند و بر تو آفرين مىگويند. تو اين شيوايى سخن را از پدرت، امام حسن عليه السلام به ارث بردهاى.
امام با تو سخن مىگويد: «عمويت به فدايت! آرى، تو هم شهيد خواهى شد». 1با شنيدن اين سخن، شادى و نشاط تمام وجود تو را فرا مىگيرد. آرى! تو عزيز دل امام حسن عليه السلام هستى! تو قاسم هستى! قاسم سيزده سالهاى كه مايۀ افتخار جهان شيعه است.
به راستى كه شما از بهترين ياران هستيد. چه استوار مانديد و از بزرگترين امتحان زندگى خويش سر بلند بيرون آمديد. تاريخ همواره به شما آفرين مىگويد.
اكنون امام حسين عليه السلام نگاهى به ياران خود مىكند و مىفرمايد: «سرهاى خود را بالا بگيريد و جايگاه خود را در بهشت ببينيد».
همه، به سوى آسمان نگاه مىكنند. پردهها كنار مىرود و بهشت نمايان مىشود. خداى من! اينجا بهشت است! چقدر با صفاست!
امام تك تك ياران خود را نام مىبرد و جايگاه و خانههاى بهشتى آنها را نشانشان مىدهد.
بهشت در انتظار شماست. آرى! امشب بهشت، بىقرار شما شده است. 2براى لحظاتى سراسر خيمه غرق شادى و سرور مىشود. همه به يكديگر تبريك مىگويند، بهترين جاى بهشت! آن هم در همسايگى پيامبر! فرشتگان با تعجب از مقام و جايگاه شما، همه صف بستهاند و منتظر آمدن شمايند. شما مىرويد تا نام خود را در تاريخ