130- اى عمرسعد! به هوش باش! شمر در راه است و مىخواهد گردن تو را بزند.
- آخر مگر من چه كردهام؟
- خبر ملاقات تو با حسين به گوش ابنزياد رسيده و او خيلى خشمگين شده و به شمر دستور داده است تا به كربلا بيايد. تو بايد خيلى زود جنگ با حسين را آغاز كنى و اگر بخواهى لحظهاى ترديد كنى شمر از راه خواهد رسيد و گردن تو را خواهد زد.
عمرسعد به فكر فرو مىرود. وقتى ابنزياد به او پيشنهاد كرد كه به كربلا برود، به او جايزه و پول فراوان داد و احترام زيادى براى او قائل بود.
او به اين خيال به كربلا آمد تا كارى كند كه جنگ برپا نشود و توانسته بود از روز سوم محرّم تا به امروز شروع جنگ را عقب بياندازد. امّا اكنون اگر بخواهد به صلح بينديشد جانش در خطر است. او فرصتى ندارد و شمر به زودى از راه مىرسد.
عمرسعد از فرات بيرون آمد. لباس خود را پوشيد و پس از ورود به خيمۀ فرماندهى، دستور داد تا شيپور جنگ زده شود. 1نگاه كن! همۀ سپاه كوفه به تكاپو افتادند. چه غوغايى بر پا شده است!
همۀ سربازان خوشحالاند كه سرانجام دستور حمله صادر شده است. زيرا آنها هفت روز است كه در اين بيابان معطلاند.
عمرسعد زره بر تن كرده و شمشير در دست مىگيرد.
شمر اين راه را به اين اميد طى مىكند كه گردن عمرسعد را بزند و خود فرمانده بيش از سى و سه هزار سرباز شود. شمر با خود فكر مىكند كه اگر او فرماندۀ سپاه كوفه بشود، يزيد جايزۀ بزرگى به او خواهد داد.
شمر كيسههاى طلا را در دست خود احساس مىكند و شايد هم به فكر حكومت منطقۀ مركزى ايران است. بعيد نيست كه اگر او عمرسعد را از ميان بردارد، ابنزياد او را امير رى