127امروز نيز، هزاران نفر به سوى كربلا اعزام خواهند شد. دستور او اين است كه همه مردم بايد براى جنگ بيايند و اگر مردى در كوفه بماند، گردنش زده خواهد شد.
فرستادۀ عمرسعد نزد ابنزياد مىآيد.
- هان، از كربلا چه خبر آوردهاى؟
- قربانت شوم، هر خبرى كه مىخواهيد داخل اين نامه است.
ابنزياد نامه را مىگيرد و آن را باز كرده و مىخواند. نامه بوى صلح و آرامش مىدهد. او به فرماندهان خود مىگويد: «اين نامۀ مرد دلسوزى است. پيشنهاد او را قبول مىكنم».
او تصميم مىگيرد نامهاى به يزيد بنويسد و اطّلاع دهد كه امام حسين عليه السلام حاضر است به مدينه برگردد. ريختن خون امام حسين عليه السلام براى حكومت بنىاُميّه، بسيار گران تمام خواهد شد و موج نارضايتى مردم را در پى خواهد داشت.
او در همين فكرهاست كه ناگهان صدايى به گوش او مىرسد: «اى ابنزياد، مبادا اين پيشنهاد را قبول كنى!».
خدايا، اين كيست كه چنين گستاخانه نظر مىدهد؟
او شمر است كه فرياد بر آورده: «تو نبايد به حسين اجازه دهى به سوى مدينه برود. اگر او از محاصرۀ نيروهاى تو خارج شود هرگز به او دست پيدا نخواهى كرد. بترس از روزى كه شيعيان او دورش را بگيرند و آشوبى بزرگتر بر پا كنند». 1ابنزياد به فكر فرو مىرود. شايد حق با شمر باشد. او با خود مىگويد: «اگر امروز، امير كوفه هستم به خاطر جنگ با حسين است. وقتى كه حسين، مسلم را به كوفه فرستاد، يزيد هم مرا امير كوفه كرد تا قيام حسين را خاموش كنم».
آرى، ابنزياد مىداند كه اگر بخواهد همچنان در مقام رياست بماند، بايد مأموريّت مهمّ خود را به خوبى انجام دهد. نقشۀ كشتن امام حسين عليه السلام در مدينه، با شكست روبهرو شده و طرح ترور امام در مكّه نيز، موفق نبوده است. پس حال بايد فرصت را غنيمت شمرد.
اينجاست كه ابنزياد رو به شمر مىكند و مىگويد: