366حَقْل: به فتح حا و سُكون قاف است و به او مُضاف است آرۀ حقل و روضۀ حقل و حرۀ حقل.
حلآءة: به كسر حاو مدّ لام 1 الف و گاهى حا را مفتوح نيز خوانند. واحدش حلاة است عبارت [136 - ب] از كوهى چند است بُزرگ، نزديك ميطان كه هيچ چيزى آنجا نَرويَد و از آنجا سنگ آسيا را برند.
حِليت: به كسر حا همچو سكيّت 2 كوه سياه است در حماى فيد بزرگتر از جميع كوهها إلّاشعبى و در آنجا معدن ذهب بوده كه مثلش نبوده و از آنجا آن مقدار ذهب بيرون آمده كه گوشى نَشْنُوده، ليكن به سبب غلبۀ آب دست از منفعت آن كوتاه شده.
حُليف: مصغر حلف منزلى است به نجد كه مصدّق بنى كلاب چون از مدينه بيرون شود آنجا فرود آيد.
حُليفه: همچو جهينه مصغير حَلْفه به معنى گياه، مشهور از وادى عقيق است و ميقات اهل مدينه است و لهذا در بعضى روايات آمده كه «يُهِلّ اهْلُ المدينه مِنَ العقيقِ» يعنى اهل مدينه احرام مىبندند از عقيق و عقيق از بلاد مزينه است و نسبت آب ذوالحليفه به غير مزينه و هم است و در مقدار بُعد او از مدينه روايات مُختلف است، اختلاف فاحش امّا صاحب تاريخ مىگويد: من از در مسجد نبوى يعنى بابالسلام تا در مسجد شجره يعنى مسجد ذوالحليفه گز كردم نوزده هزار و هفت صد و سى و دو و نيم گز يافتم كه پنج ميل و ثلثان مىشود الّا صد گز و نسبت چاه آنجا به اميرالمومنين على - عليهالسلام - كذب است چنان كه ابن جماعه بر آن است و آنكه در حديث است كه «كُنّأمَع النّبى - صلىاللّٰه عليه وآله وسلم - بذى الحليفه من تهامه» مراد موضعى است ميان حاذة و ذات عرق و ايضاً ميان مدينه و تبوك موضعى است مسمّا به ذوالحليفه.
حمايان: 3 موضعى است نزديك بليده كه مضاف است به او حرم الحماتين. 4