145عزيزتر از تو نخواهد بود و رجوع نمودند به مدينه چون به خانههاى خود آمدند هيچ خانهاى نماند از خانههاى ايشان الّا آنكه در آنجا ذكر شريف آن حضرت - صلى اللّٰه عليه و آله و سلم - بود و اين جماعت شش كس و در قولى هفت كس بودند. و در قولى دو كس از اوس بود و چون سال دوم شد در موسم حج دوازده تن از ايشان آمدند شش اول و شش ديگر هم از خزرج، پس آن حضرت - صلى اللّٰه عليه و آله و سلم - به ايشان بيعت فرموده، مصعب بن عمير را با ايشان همراه كرد 1 تا تعليم دينِ اسلام 2 كند و قولى آنكه بعد از رفتن ايشان به مدينه به طلب ايشان مصعب و ابن ام مكتوم را فرستاد و مُصْعَب امامت مىكرد و قرآن تعليم مىكرد به ايشان و او اوّل كسى است كه به «مقرى» مُسمّا شده و چون به مدينه آمدند به خانۀ اسعد بن زراره كه از آن شش تن اول است نزول نمودند و مسلمانان نزد ايشان جمع شدند.
چون سعد بن معاذ و اسيد بن حُضير كه هر دو سيد بنى عبد 3 الاشهل بودند اين قصه را شنيدند، سعد به اسيد گفت: روان شو به سوى اين دو مردى كه آمدهاند ضُعفاى ما را سُفها سازند و زجر و نهى كن ايشان را پيش 4 از آنكه به دار ما آيند اسيد حربۀ خود را به دست گرفته روان شد چون اسعد، اسيد را ديد [45 - ب] به معصب گفت كه سيد قوم خود است اين كه به تو مىآيد، راستى را در حضور او بگوى. اسيد آمد و بر سر ايشان ايستاده شد و دشنام مىداد و مىگفت كه شما را چه چيز به اينجا آورده كه ضُعفاى ما را سفاهت مىآموزيد، دور شويد از اينجا اگر شما را به جان خود بايستى هست. مصعب به او گفت: آيا نمىنشينى تا بشنوى كه چه مىگوييم. اگر راضى شوى به آنچه مىگوييم قبول كن و اگر گفتۀ ما را مكروه دارى مكروه را از خود دور كن، مصعب گفت: واللّٰه كه پيش از آنكه سخن كند در روى او نور اسلام را مُشاهده نموديم، پس اسيد گفت: «ما احسن هذا و اجمله» يعنى چه خوب و زيبا سخن گفتى، بعد از آن پرسيد كه چه كار مىكنيد هر گاه كه به اين دين