88مىآمدند به مكه، هر چهار تا با هم رفيق بودند، آن روز خسته شده ماندند شب [را هم] در صحرا [ماندند]، فردا از هم جدا شده گم شدند، يك نفر آنها شيعه بود سه نفر ديگر ش سنى، آن سه نفر سنى پيدا نشدند كه اصلاً از آنها نشانى نشد، ولى آن يك نفر شيعه، فردا در بيابان يك شتر زلول با زين پيدا كرده، سوار شده و نمىدانست كه كجا مىرود، بعد از يك شبانه روز در صحرا رفت، روز ديگر عربى پيدا شده، با سنگ زد از شترش انداخت، زياد سرش را شكست، هر چه از رخت هاش بكار مىآمد گرفته انداخت در صحرا، شتر را برداشت رفت، يك شبانه روز علف خورده در صحرا رفت، زن عربى به او 1 رسيده، بردش به خانهاش، دو روزى نگاه داشته، بعد كه دانست كه اهل حاج است زلولى سوار شده، درويش را به تركش سوار نموده، آوردش به مكه، اول بردش پيش محمد امير، يك عبا و قدرى پولش داده، زن رفت زيارت كرده رفت، درويش را هر كس به قدر خودش چيزى داد، درويش را نوكر كردند. حرف درويش اين بود كه تا سال ديگر مىمانم كه حج بكنم، اينها نيست مگر از باطن امير المؤمنين عليه السلام ، خداوند ما را از امت محمد صلى الله عليه و آله و از شيعه على مرتضى عليه السلام محسوب كند. [سال] 1288 تمام شد.
والسلام