65و نزاع شد.
يك سقايى از بغلش كارد كوچكى درآورد و كوزه آبش را از پشت خودش به زمين گذاشت، آمد كه مرا بزند، بنده دستش را گرفته او را زمينش زدم، آنها جمعيت كردند آدمها[ى] بنده، با حاجىهاى نجفى قريب به سى نفر ريختند، حضرات [را] با سيلى و سقلمه زديم بعد ريش سفيدهاى خدام افتادند ما را سوا كردند، زيارت وداع پيغمبر صلى الله عليه و آله را و ائمه بقيع را كرده آمديم منزل. خبر آوردند كه پسر سيد مصطفى كه از جانب دولت ايران پدرش وكيل هست و اين نفرى يك تومان قرار شده كه اهل حاج بدهند. حالا اين پسر بناى شلتاق را گذاشته، هر نفرى پانزده هزار مىگيرد، عكام كه در واقع نوكر حاج است و پياده جلو شتر كجاوه را مىكشيد، مىزدند، كه تو حاجى هستى پول بده!! من جمله عجمى را زنجير گردنش زدهاند كه اين خون كرده است، دويست تومان امداد كنيد، بارى يك رسوائى كه خدا مىداند.
در اين بين پسر سيد مصطفى آمد منزل بنده، از براى نفرى يك تومان، بنده جوابش دادم كه اين پول را دولت قرار شد بدهد، پدرت تو را وكيل نموده است كه حاج با حرمت باشد، با وجود اينكه هر نفر پانزده هزار گرفتهايد، حاج را در مسجد و در بقيع بسيار آزار مىكنند، بنده جواب گفتم، آخر رفتهاند ميرزا نصراللّٰه مستوفى را واسطه نمودهاند و قرار شد من بعد با حاج، خوب راه بروند آن وقت نفرى يك تومان را داديم.
بعد پنج ساعت به غروب مانده، حاج راه افتاد سمت شمال شهر، زن و مرد شهر هم به تماشا از شهر مدينه بيرون آمدند، تا نيم فرسخ هم آمدند وبرگشتند. وقتى كه بنده آمدم حاج منزل كرده بود.
خار مغيلان و عولج
شنبه شانزدهم محرم نيم ساعت به آفتاب مانده راه افتاديم، به قدر يك فرسخ كوه طرف مشرق بود و ما سمت كوه هست مىرويم، درخت خار مغيلان و عوسج 1 كمى