41فرار نمودند. ولى پيادههاشان از ميان جنگل دولا دولا مىآمدند و تفنگ مىانداختند، قريب يك ساعت جنگ بود. يك دفعه تفنگ چى [هاى] محمد دو دسته شدند، يك دستهاش ايستاد به عقب حاج. بنده زلول سوارم، مىروم. دستۀ ديگر يك دفعه يورش بردند به آنها، ميان جنگل آنها را برداشتند، قريب به يك ميدان حضرات را بردند، باز برگشتند، رجزخوانان آمدند. اين پيادهها هم بنا كرده رجز خواندن. قريب به نيم فرسخ دهل زدند، رجزخوانان حوسه گرفتند تا رسيدند به حاج، زلولها را سوار شدند، در واقع دشمن را شكست دادند و اين رجز حالت غريب 1 دارد.
يك تكه كوهى بود، به قدر نيم فرسخ، قدرى هم گل بود، از او رد شديم، رسيديم به يك تكه كوه كوچكى كه تمامش سنگِ يك پارچه بود، پهلوى او منزل كرديم. زمين ريگ و بوتۀ شور يوشن، تك تك درخت خار مغيلان داشت.
پياده روى در گِل
روز دويم ذىالحجه يك ساعت به سفيده مانده راه افتاديم. همه جا مثل صحراى نجف اشرف بود، لكن بوتۀ شور و غرّهاش 2 زياد، درخت خار مغيلان هم تك تك داشت، چهار فرسخ كه آمديم ماهورهاى بزرگ و پر سنگ ، سمت مغرب هم كوه بود، اين ميان قريب به دو فرسخ از عرض و طول، هر قدر چشم كار مىكرد از دو طرف باران آمده بود، دو روز پيش سيل آمده، تمام اين صحرا چنان گل شده بود كه حد نداشت، تمام شترهايى كه زير كجاوه بودند، در گل خوابيدند. تمام حاج يك فرسخ اين راه را پياده و پاى برهنه، زن و مرد تا دو ساعت به غروب مانده به دامنۀ ماهور رسيدند. ولى اين بنده با ميرزا نصراللّٰه مستوفى با پسر ميرزا نصراللّٰه و غلام زاده و ميرزا هادى معدل شيرازى، با هم پا برهنه گاهى در ميان گل نشسته، گاهى راه آمديم، تا يك ساعت به غروب مانده به دامنۀ ماهور رسيديم. تمام حاج هر كس با رفيق خودش، جَوْقه جَوْقه 3 به اين طريق از گل