40خورد و افتاد، ولى حرامىها را شكست داده فرار كردند. از آن دو نفر تفنگچى، يكى تير به سينهاش خورده بود كه سرتير مرد. يكى به رانش خورده بود.
ما همه جا با دره مىآييم، دو طرف كوه و جنگل، تفنگچىهاى محمد از دو طرف بلندىها را دارند، رجز مىخوانند مىآيند.
تا رسيديم به يك صحراى كوچكى، از دو طرف تفنگچى و پيادۀ آنها در آمد، ما هم مىزنيم. ريختند سه شتر ما را با بار بردند، محمد خودش اسب سوار با بيست سى نفر پياده، در ميان جنگل، دعوا درگرفت، شترها را بردند، نزديك بود محمد را بكشند، يك نفر هم از حرامى كشته شد، محمد با جنگ و گريز رسيد، ما بنا كرديم به زدن، سه چهار نفر زخم دار شد. از دو طرف باز كوه شد، درههاى تنگ، محمد حكم داد، تفنگچىها دويدند بلندىها را گرفتند. آنها از بلندىها، كوه به كوه مىآمدند، حاج از دره مىرويم تا اين كه تفنگچى بيايد بلندىها را بگيرد ما برويم پايين، عربى از آنها آمد كه بياييد پول بدهيد برويد، محمد هم راضى شد. رسيديم بر سر چاهى، شترها را خوابانيديم. بعدها شيخ حصرات با پسرش و هشت ده نفر تفنگچى آمدند، سر چاه نشستند، قريب يك ساعت حرف زدند، راضى شدند، يك عباسى ده پانزده هزارى به شيخ داده و پول را مخفى مىدادند كه كس نمىدانست. شب بر سر چاه مانديم.
گداى برهنه
صبح غرّه 1 ذىالحجه راه افتاده، لكن شيخ پيرمردى خيلى گرسنه كه به خداوند همچه گداى برهنه نديده [بودم]، يك پيراهن پارهاى تا بالاى زانوش و پسرش پيراهنش چنان پاره كه نزديك است عورتش نمايان شود، لكن پسرش بسيار جوان خوش تركيب و سفيد و مقبول، اما لخت و برهنه، آنها رفتند، ما راه افتاديم، آمديم از كوه بيرون، صحرا شد و جنگل. قريب نيم فرسخ كه آمديم از دست چپ، ميان جنگل ده پانزده نفر سوار و پنجاه شصت پياده پيدا شدند، بناى جنگ و گلوله انداختن شد. محمد امير اسب انداخت،