139عسكر هم اجازه مىدهند، براتهاى خود را به امضاء رسانيده، پول گرفته مىروند. ولى هرچه تبعۀ «ايران» مىآيد، بدون اينكه مراعات نوبت بنمايند، مىگويند، آقا حالا وقت نيست، پس از چندى به ما هم اجازه دادند، بنده هم برات را توسط رفقا فرستادم، خودم به جريانات بانك تماشا مىكردم، [و] تفكر مىنمودم، كه درب بانك نوشته «بانك شاهنشاهى ايران»، ما كه تبعۀ «ايران» هستيم به ما اجازه نمىدهند، اقلاً ده نفر «بغدادى» وارد مىشود، يك نفر «ايرانى» را اجازه بدهند كه وارد شود، تا كار خود را انجام بدهد!!
فورى بنده به صرافت 1 افتاده، آنچه درب بانك نوشتهاند اين نه آن است، بلكه اين بانك فلج كننده اقتصاديات «ايران» است، در اين خيال غوطهور بودم، كه يك مرتبه صداى قيل و قال بلند شده، متوجه صدا شدم، ديدم كه يك نفر از زنهاى ايرانى با عسكر، داد و بيداد مىكند، من خودم را به ايشان رسانيدم و از آن خانم محترمه پرسيدم، كه چه شده است؟ جواب دادند قرب يك ساعت و نيم است كه در اينجا معطل هستم، دو دفعه خواستم وارد شوم، اين عسكر ممانعت نموده.
بنده رو به عسكر كرده، گفتم: آقا اين ايرانىها را كه دو ساعت معطل و سرگردان نموديد، هيچ، اقلاً به اين خانم اجازه بدهيد كه وارد شود.
گفت: نوبت به اين خانم نرسيده، گفتم اگر به طور ترتيب و نوبت باشد، مىبايست اين خانم وجه را گرفته، در خانه خودش باشد. شما كه هيچوقت ملاحظۀ قانون را نمىكنيد، همه اجازه را به كلاه فينهاى 2 مىدهيد!!
عسكر خنديد، اگر چه به خانم هم اجازه داد، ولى باز خندۀ او بمنزلۀ تيرى سه شعبه بود كه به قلب من اثر نمود. و رفقا هم براتها را به امضا رسانيده، بيرون آمده به اتاق تحويلدار آمده، پول را تحويل گرفته، از بانك خارج شديم.
چون كه رفقا يك كارى در بازار داشتند، به بنده اظهار نمودند كه شما از اين خيابان برويد، دم جسر منتظر ما باشيد، تا به شما ملحق شويم، بنده به طرف جسر رفته، در جنب جسر با يكى از مأمورين جسر صحبت مىكرديم، يك دفعه ديدم، از آن طرف جسر يكى