123
بهشت روى زمين است قطعۀ ابهر
به شرط اين كه نشينند مردمان دگر
و در دل مشغول اين خيالات، كه آيا دوباره به سلامتىِ مسافرين، به وطن مألوف عودت مىنماييم يا نه؟
چنان كه در مغز سر هر مسافر، اين خيالات فاسده جاىگير مىشود، در مغز سر ما هم جاى گير شد، دفعتاً از تمام اين خيالات واهيه منصرف شده، و اميد خود را به «خداوند متعال» كه اميد نااميدان است بسته، به جهت رفع خيالات، با هم مشغول صحبت شده، اتومبيل بى پير هم، مانند باد در سير و حركت بود.
البته تصديق خواهيد فرمود، اگر چنان كه اتومبيل در بين راه معيوب و اتفاق خطرى نيفتد، وقتى كه مسافر در اتومبيل نشسته، كأنّه به منزل رسيده [است.] بحمداللّٰه در بين راه هم خوشبختانه اتفاق بدى روى نداده، وقت غروب به سلامتى وارد «آوج» شديم. در نزديكى مهمانخانه، اتومبيل را نگاهداشته، لوازمات و اثاثيۀ سفر را توى مهمانخانه حمل نموده، بدبختانه از لوازمات مهمانخانه، به جز يك ميز شكسته با چند عدد صندلى معيوب بيست ساله، [چيز ديگرى] به نظر نمىآمد، و ديگر اين كه از مهمانخانهچى هر چه مىخواستيم، غير از «بله و نه» چيز ديگر نديده، به عبارت اخرى وقتى كه صدا مىزديم مىگفت: «بلى» و [وقتى] مىگفتيم: «فلان چيز را داريد؟» مىگفت: «خير»!
ولى خوشبختانه چون منزل اولى بود، مرغ بريان داشت، شام را صرف نموده و شب را هم در آنجا خوابيده، صبح زود بعد از اداى نماز و صرف چائى، به طرف «همدان» حركت نموده، به سلامتى و خوشوقتى وارد «همدان» شده، [و] در يك عمارت خوب و با صفائى منزل گرفته، كه در جنب خيابان دو اتاق داشت و يك قهوهچى آن را اجاره نموده بود، چند درى هم به آن حياط باز مىشد.
موقعى كه اسبابها را جابهجا كرده، به طرف اتاقها رفته، كه شايد چند استكان چايى براى رفقا آورده، رفع خستگى نمايند، تا اين كه چايى خودمان حاضر شود. وقتى كه در اتاق نگاه كردم، آن چه ملحوظ شد، وافور بود و منقل. جوانان و نوباوگان وطن ايران، كه تمام اميد آتيۀ ايران به وجود ايشان است، به دور منقل جمع شده، مشغول پُك