32اسرار و پوشيدههاى خود، آشكارى.
سوار درياى تو شدم و روز تو را گذراندم و نهرهاى تو را تعقيب كردم. پس شنيدم كه ابديت، با جزر و مدّ تو حرف مىزد و روزگاران، ميان تپهها، غمهاى تو را مىسرود و زندگى، با مردم تو و در سراشيبىهاى تو، راز و نياز مىكرد.
اى زمين! بهار تو مرا بيدار كرد و به جنگلهايت برد؛ به آنجا كه نفسهاى تو مانند بخار بالا مىروند. تابستان تو، مرا در مزرعههاى سرسبز نشاند؛ آنجا كه كوششهاى تو به ثمرهها تبديل مىشوند. پاييز تو زودگذرى نعمتها را به ياد من آورد و زمستان تو مرا به خوابگاه تو برد؛ آنجا كه پاكى تو مانند برف پراكنده مىشود. پس تو، معطر با بهارت، بخشنده با تابستانت، باصفا با پاييزت و پاك با زمستانت هستى.
* * *
اى زمين! چه قدر با گذشت هستى و تحمل و وقار تو چه قدر زياد است و چه قدر مهربان هستى بر فرزندان برگشته از حقيقت خود كه در خيالهاى خود گم شدهاند.
ما كفر مىورزيم و تو بركت مىدهى. ما مىآلاييم و تو تقديس مىكنى. ما سينه تو را زخمى مىكنيم و تو زخمهاى ما را با مرهم پر مىكنى.
ما در دل تو استخوان و جمجمه مىكاريم و تو از آن، سبزه و