140مصون نماند. مىگويند هارونالرشيد به حج آمد در حالى كه غرق زيور و تجمل بود و تشريفات سلطنتى وى را همراهى مىكردند و از چپ و راست براى او راه مىگشودند، در اين حال مردى از اولياى خدا با مردم سخن مىگفت و آنان را به بندگى خدا توصيه مىكرد. غلامان هارون شتابان نزد آن مرد آمدند و گفتند: ساكت شو! خليفه مىآيد! همين كه تخت روان هارون به آن مرد نزديك شد، خطاب به هارون گفت:
«اى خليفه! ايمن بن نائل براى من از قدامة بن عبداللّٰه روايت كرد كه وى گفت: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را ديدم در سرزمين منا، بر شترى سوار بود كه كهنه پالانى آن را پوشش مىداد، نه كسى را مىزدند و نه طرد مىكردند و پسرو و پيشرو، وجود نداشت. سخنان اين مرد هارون را با شگفتى روبرو ساخت. يكى از حاضران گفت اى اميرمؤمنان! او بهلول است! هارون گفت: او را مىشناسم، سپس خطاب به بهلول گفت: ادامه بده، بهلول اين دو بيت را خواند:
هب أنْكَ ملكْتَ الارضَ طُرّاً
فرض كن كه مالك همۀ زمين شدى و همه شهرها به تسخير تو درآمدند، آنگاه چه خواهد شد؟
آيا فردا سرنوشت تو به درون قبر نخواهد بود و اين و آن، خاك بر بدن تو نخواهند ريخت؟
هارون گفت: خوب گفتى بهلول! ديگر چه؟ بهلول گفت: بله، اى اميرالمؤمنين! كسى را كه خداوند زيور و زر داده و با آن زيور عفاف پيشه كند و با آن زر انفاق نمايد نامش در زمرۀ صالحان نوشته شود. هارون با