63آنگاه اصحاب را جمع كرد و سوره منافقين را براى آنان تلاوت فرمود. خداوند در اين سوره مُهر دورويى و دروغگويى را تا ابد بر پيشانى منافقان زد.
ماجراى افك
به روايت ابناسحاق 309/3 و واقدى 426/2 عايشه گويد: من در سفر بنىمصطلق با امسلمه همراه پيامبر بودم. چون در راه بازگشت مدينه براى حاجتى از بين سپاه بيرون رفتم گردنبندم گسيخته شد، به اردوگاه كه بازگشتم متوجه شدم گردنبندم گم شده، براى يافتن آن به همانجا رفتم و آن را پيدا كردم. شتربانان من آمده بودند و به گمان آنكه من داخل كجاوه هستم آن را بالاى شتر بسته و به راه افتاده بودند. هنگامى كه به اردوگاه بازگشتم همه مردم رفته بودند و كسى نمانده بود. جامهام را به خود پيچيدم و در گوشهاى دراز كشيدم. صفوان بن مُعَطَّل كه از پى سپاه مىآمد مرا شناخت، شترش را آورد و گفت سوار شو و خود كنار رفت. آنگاه مهار شتر را گرفت و با شتاب در پى لشكر به راه افتاد تا فردا صبح كه در منزل ديگر به سپاه رسيديم. دروغگويان زبان به بهتان گشودند و بيشتر حرفها را عبدالله بن ابى گفته بود ولى من اطلاع نداشتم. به مدينه كه آمديم بيمار گشتم و براى درمان به خانه مادرم رفتم و در آنجا متوجه بهتان مردم شدم. از اينرو بيمارىام شدت يافت تا آنكه يك روز آيه يازدهم تا سى و هفتم سوره نور نازل شد. رسول خدا(ص) به منبر رفت و آيات مذكور را درباره برائت من قرائت فرمود. تهمتزنندگان عبارت بودند از: عبدالله بن ابى، حسّان بن ثابت، مِسْطَح