30بازگردد؟». حذيفه گويد رسول خدا(ص) با اين بيان بازگشتن او را تعهد كرد. با اين حال كسى از شدت ترس و گرسنگى و سرما برنخاست. حضرت مرا فراخواند و چارهاى جز برخاستن نداشتم. فرمود: «اى حذيفه برو ميان اين قوم ببين چه مىكنند، به كارى هم دست نزن تا نزد من بازگردى». حذيفه مىگويد من به ميان دشمن رفتم ابوسفيان برخاست و گفت از جاسوسان بپرهيزيد، هر كسى بنگرد همنشين او كيست؟ حذيفه گويد من دست مردى را كه طرف چپم بود گرفتم و گفتم تو كيستى؟ گفت عمروعاص. دست مردى را نيز كه در پهلوى ديگرم بود گرفتم و گفتم تو كيستى؟ گفت معاوية بن ابىسفيان. آنگاه ابوسفيان گفت اى قريش به خدا قسم اينجا جاى ماندن شما نيست، همانا اسبان و شتران ما هلاك شدند، بنىقريظه خلف وعده كردند و شدت توفان هم كه مىبينيد چه بر سر ما آورده است. حركت كنيد كه من هم حركت مىكنم.
سپس برخاست و به سبب شتابزدگى به شتر پاىبسته خود سوار شد. عكرمه ابوسفيان را صدا زد و به او گفت تو سالار و فرمانده اين قومى، اينگونه مىگريزى و مردم را رها مىكنى؟ ابوسفيان شرمگين شد و شتر خود را خواباند و از آن پياده شد. سپس به عمروعاص گفت من و تو ناچاريم با گروهى از سواران اينجا در مقابل محمد و يارانش بمانيم تا سپاه بگذرد، زيرا از تعقيب دشمن در امان نيستيم. حذيفه به سوى غطفان رفت ديد آنان نيز كوچيدهاند. سپس به اردوگاه مسلمانان بازگشت. پيامبر در حال نماز خواندن بود، سلام نماز را كه گفت حذيفه اخبار را به آن حضرت گزارش داد.