156اگر بخواهم مىتوانم به افق آسمان برسم، آنگاه بر بام كعبه رفتم و رسول خدا(ص) كنار رفت. بت بزرگ قريش را فرو افكندم سپس از طرف ناودان خودم را به زمين پرتاب كردم چون زمين خوردم لبخندى زدم. پيامبر پرسيد چرا لبخند مىزنى؟ گفتم چون خودم را از مكان مرتفع پرتاب كردم و هيچ گونه دردى احساس نكردم. پيامبر(ص) فرمود: چگونه بدنت دچار درد شود در حالىكه محمد تو را بالا برد و جبرئيل فرود آورد».
درياى بىساحل رحمت
قَسْطَلانى در المَواهِبُ اللَّدُنِّيه 323/1 گويد: پيامبر(ص)، اميرالمؤمنين را دنبال عثمان بن طلحه عَبْدَرِى فرستاد تا كليد كعبه را بگيرد اما او از دادن كليد امتناع ورزيد. على فرمود: «اگر مىدانستى او فرستاده خداست از دادن كليد امتناع نمىكردى». آنگاه كليد را به زور از دست عثمان گرفت و آورد و در كعبه را گشود. پيامبر داخل كعبه شد و دستور داد تصاوير و صورتهايى را كه مشركان در آنجا حك كرده بودند محو كردند و شستند. آنگاه در كعبه را گرفت و در حالى كه مردم اطراف آن حضرت را گرفته بودند بر در كعبه ايستاد و با چشمانى كه بارقه رحمت و عطوفت از آنها ساطع بود قريش را نظاره مىكرد.
قريش كه بيست سال بزرگترين جنايتها را در حق آن حضرت روا داشته و از هيچ آزار و اذيتى دريغ نورزيده و او را مجبور به ترك وطن كرده بودند، اينك زندگى و مرگ خود را زير لبان مبارك رسول خدا(ص) مىديدند. نفسها در سينهها حبس شده و همه منتظر