97كردند. سپس نزد نجاشى شهريار حبشه رسيدند و پس از تقديم هدايا گفتند: پادشاها گروهى از جوانان بىخرد ما به كشور تو پناه آوردهاند. اينان كيش خود را رها كرده و به كيش تو هم نگرويدهاند، آيينى آوردهاند كه ساخته خود آنان است، نه ما آن را مىشناسيم و نه تو. بزرگان قومشان، پدران، عموها و اشراف طايفهشان ما را نزد تو فرستادهاند تا مهاجران را بهسوى آنان بازگردانى. در اين هنگام وزيران نجاشى نيز سخنان آنان را تأييد كردند.
نجاشى كه گويا از توطئهها و دسيسههاى قبلى اطلاعى حاصل نموده و نامه رسول خدا و قصيده و توصيههاى ابوطالب نيز در او تأثيرِ بسزايى گذاشته بود، وقتى داورى شتابزده و يكجانبه وزراى خود را ديد خشمناك شد و گفت: نه، به خدا سوگند آنان را به اينان تسليم نمىكنم. گروهى را كه به من پناه آوردهاند فرا مىخوانم و از آنان در اينباره سؤال مىكنم، اگر اينگونه باشد كه اينان مىگويند تسليمشان مىكنم در غير اين صورت از آنان حمايت مىنمايم.
آنگاه مهاجران را احضار كرد و از جعفر پرسيد: اينان چه مىگويند؟ جعفر گفت: پادشاها حرفشان چيست؟ نجاشى گفت: مىگويند شما را به سوى ايشان بازگردانم. جعفر به نجاشى گفت: پادشاها از ايشان بپرس ما برده آنان هستيم، يا از ما طلبكارند و يا خونى بر گردن ما دارند. عمروعاص گفت: نه برده ما هستند و نه ما از آنان طلبكاريم و نه خونى بر گردنشان داريم.
نجاشى پرسيد: اين دينى كه به سبب آن از قوم خود جدا شديد چيست؟