121گفت من پرده كعبه را دريده باشم اگر خدا تو را به رسالت فرستاده باشد. دومى گفت خدا غير از تو كسى را براى رسالت خود پيدا نكرد؟! سومى گفت به خدا سوگند من هرگز با تو سخن نخواهم گفت، چون اگر آنگونه كه مىگويى فرستاده خدا باشى تو بزرگتر از آنى كه من سخنت را رد كنم و اگر بر خدا دروغ مىبندى بر من سزاوار نيست كه با تو سخن بگويم.
رسول خدا(ص) از اسلام آوردن ثقيف نااميد شد و از ايشان خواست امر وى را كتمان كنند تا مبادا اين موضوع موجب گستاخى قريش شود. آنان نه تنها كتمان نكردند بلكه سفيهان و بردگان خود را واداشتند تا با ناسزا گفتن و فرياد زدن دنبال حضرت بروند و وى را سنگباران كنند، اراذل و اوباش ثقيف از دو سو بر سر راه پيامبر صف كشيدند و حضرت را سنگباران و پاهايش را مجروح و غرق در خون كردند! رسول خدا به سايه درخت انگورى پناه برد و لحظهاى آرميد، آنگاه چنين زبان به نيايش گشود:
«اَللّهُمَّ إِلَيكَ أَشْكُو ضَعْفَ قُوَّتِى وَ قِلَّةَ حِيلَتِى وَ هوانِي عَلَى النّاسِ يا أَرْحَمَ الرّاحِمِينَ. أَنْتَ رَبُّ الْمُسْتَضْعَفِينَ وَ أَنْتَ رَبِّي، إِلى مَنْ تَكِلُنِى؟ إِلى بَعِيدٍ يتَجَهَّمُنِى؟ أَمْ إِلى عَدُوٍّ مَلَّكْتَهُ أَمْرِي؟ إِنْ لَمْ يكُنْ بِكَ عَلَى غَضَبٌ فَلا أُبالِى وَ لكِنْعافِيتُكَ هِى أَوْسَعُ لِي».
خدايا از ناتوانى و بيچارگى و بىكسى خويش به تو شكوه مىبرم، اى مهربانتر از همه مهربانان. تو پروردگار بيچارگان و پروردگار منى، مرا به كه وامىگذارى؟ به بيگانهاى كه با من ترشرويى كند