66مىدهيم تا بر سركشى بيفزايند و آنان را عذابى است خوار و ذليل كننده»
اى پسر آزاد شدۀ جد بزرگ ما! آيا از عدل است كه تو زنان و كنيزان خود را در پرده بنشانى و اهل حرمِ رسول خدا(ص) را اسير كرده و از شهرى به شهر ديگر ببرى؟ پردۀ آبروى آنها را بدرى و صورت آنان را بگشايى كه مردم چشم بدانها دوزند، و نزديك و دور، و فرومايه و شريف، چهرۀ آنها را بنگرند در حالى كه نه از مردان آنان و نه ياور و نه نگهدارنده و نه مددكارى، كسى به همراهشان نيست.
چگونه مىتوان به دلسوزى كسى اميد بست كه مادرش، جگر پاكان را جويده و گوشتش از خون شهيدان روييده؟
و چگونه در كينه و دشمنى خود با اهل بيت كوتاهى كند، آن كسى كه هميشه به ما از روى بغض و نفرت مىنگرد و خاطرههاى دور زندگىاش، او را به انتقام و كينه وا مىدارد؟! بدون اين كه احساس گناه كنى و جنايت خود را بزرگ شمارى، مىگويى:
«اى كاش پدران ما بودند و از خوشحالى بانگ برمىداشتند و مىگفتند: اى يزيد! دست مريزاد! در حالى كه با چوب بر لب و دندان ابى عبدالله سيد جوانان بهشت مىزنى!»
آرى! تو چرا اين كار را نكنى و اين سخنان را نگويى، در حالى كه اين قدرت را يافتى كه دل ما را خون كرده، و قلب ما را جريحهدار كنى، و با ريختن خون ذرّيهى محمد(ص) كه ستارگان درخشان از خاندان عبدالمطلب بودند دل خويش را شفا بخشى و اكنون گذشتگان خويش را مىخوانى.