170در اين ميان شيون برخاست ديدم سرها را آوردند، سر حسين(ع) جلوى آنها بود و آن سر، نورانى و مانند ماه بود، از همۀ مردم به پيامبر(ص) شبيهتر بود، ريشش خضاب شده، چهرهاش چون قرص ماه تابنده بود، باد محاسنش را به چپ و راست مىبرد. چشم زينب(عليها السلام) چون به سر برادر افتاد، پيشانى به چوبۀ محمل زد و ما به چشم خود ديديم كه خون از زير روپوشش بيرون ريخت و با سوز دل به آن سر بريده خطاب كرد و گفت:
يا هِلالاً لَمَّا اسْتَتَمِّ كَمالاً
اى ماهى كه چون به سر حد كمال رسيد ناگهان خسوفش او را در ربود و غروب كرد؛
اى پارۀ دلم! گمان نمىكردم سرنوشت و تقدير ما اين گونه باشد؛