169داراى علم امامت و عصمت بوده است و به يقين، انتساب بىتابى و از خودبىخود شدن به آن حضرت، صحيح نيست. چه رسد به آنكه او بىتاب شود و زينب(عليها السلام) به او رازهايى را آموزش دهد. آنچه نقل شده است، تنها ناراحتى و غمگسارى از يك سو، و تذكر و دلدارى از سوى ديگر است.
داستان مسلم جصّاص (گچ كار)
مرحوم مجلسى از برخى كتب معتبره بدون ذكر سند از مسلم جصّاص چنين نقل مىكند: ابن زياد مرا براى تعمير دارالامارۀ كوفه خواسته بود، من در آنجا مشغول گچ كارى بودم ناگهان صداى شيون از شهر كوفه شنيده شد، از خدمتكارى كه ما را پذيرايى مىكرد پرسيدم چه خبر است كه در كوفه جنجال به پا است؟ گفت: سر يك خارجى را وارد كردند كه بر يزيد شوريده بود. گفتم: اين شورشگر چه كسى است؟ گفت: حسين بن على(عليهما السلام) صبر كردم تا آن خدمتكار رفت، چنان مشت بر صورتم كوبيدم كه ترسيدم چشمم از كار بيفتد! دستانم را شستم، از پشت قصر بيرون رفتم تا اين كه خود را به ميدان كوفه رساندم، در آنجا ايستادم، مردم در انتظار اسيران و سرها بودند كه نزديك چهل هودج بر چهل شتر بود، در ميان آنها زنان و فرزندان فاطمه(عليها السلام) بودند، امام چهارم(ع) بر شتر بى جهاز سوار بود و خون از پاهايش فوّاره مىزد و با اين حال مىگريست و سخنانى بيان مىفرمود.