222ابوالحارث الليث بن سعد امام اهل مصر بود او دربارۀ استجابت دعاى حضرت چنين مىگويد: در سال 113 به حج مشرف شدم، چون نماز عصر را خواندم بالاى كوه «ابوقبيس» رفتم در آنجا مردى را ديدم نشسته دعا مىكند. آن قدر «يا رب» گفت كه نفسش قطع شد سپس چندان «اللهم يا حي» گفت تا نفسش بريد. سپس گفت: خدايا هوس انگور كردهام به من انگور برسان. خدايا لباسم كهنه شده مرا بپوشان. به خدا قسم هنوز كلامش تمام نشده بود كه ظرفى پر از انگور در مقابلش ديدم در صورتى كه در آن موقع در روى زمين انگور نبود و دو قطعه پارچه كه مثل آنها را در دنيا نديده بودم، يكى را لنگ كرد و ديگرى را به شانه انداخت، سپس آن لباس كه قبلاً داشت با خود برداشت و راهى «مسعى» شد در آنجا مردى با او ملاقات كرد و گفت: اى پسر دختر پيامبر مرا با لباسى كه خداوند تو را ارزانى داشته بپوشان، آن دو پارچه را به وى داد و من از او پرسيدم اين شخص كيست؟ گفت: جعفر بن محمد(ع). 1
ابن حجر هيثمى هم در صواعق آورده كه: چون منصور به حج رفت، كسى از جعفر بن محمد(ع) نزد وى بدگويى كرد. (منصور، امام صادق(ع) را احضار كرد) امام(ع) به آن مرد گفت: آيا سوگند مىخورى؟ گفت: آرى و به خداى عظيم سوگند خورد كه آنچه گفته است، راست است. امام صادق(ع) به منصور فرمود: او بايد آن گونه كه من مىگويم، سوگند ياد كند. سپس حضرت فرمود بگو: