156را مىخواهم در حال مرگ بىبرگ و عيش.
اين را مىگفت و مىگريست، تا شبى او را كسى گفت: يا سيدى چند گريى؟
گفت: اى دوست؛ يعقوب را يك يوسف گم شده چنان بگريست كه چشمهايش سفيد شد، من ده كس از اجداد خود يعنى حسين(ع) و قبيلۀ او را در كربلا گم كردهام از آن كى در فراق ايشان ديدهها سفيد كنم و اين مناجات به عربى بود و به غايت فصاحت. 1
افلح از مواليان امام باقر(ع) مىگويد: با محمد بن على به حج مىرفتيم، چون حضرت وارد مسجدالحرام شد، به خانۀ خدا نظر كرد و با صداى بلند گريست. به او عرض كردم: پدر و مادرم به فدايت! مردم شما را نظاره مىكنند، اگر كمى آهستهتر گريه كنيد بهتر است. حضرت فرمود: واى بر تو اى افلح! چرا گريه نكنم، شايد خداوند از اين گريه بر من نظر رحمت نمايد تا بتوانم فرداى قيامت توسط آن رستگار شوم. آنگاه دور خانۀ خدا طواف كرد و در كنار مقام به نماز ايستاد، ركوع به جاى آورد و چون سر از سجود برداشت، مشاهده كردم كه محل سجدهاش از اشكهاى چشمش مرطوب است. 2
ابن عساكر هم از مدائنى نقل كرده كه گفت: در حالى كه محمد ابن على بن الحسين در آستانۀ كعبه ايستاده بود، شخصى اعرابى بر او وارد شد و به حضرت عرض كرد: آيا هنگامى كه خدا را عبادت