143اين داستان بلنداى قلّۀ فداكارى را به نمايش مىگذارد. پدر پيرى را نشان مىدهد كه در واپسين روزهاى زندگى خود، فرزند جوانش را در زير آفتاب سوزان منا آن سرزمين خاموش اما پر غوغا، روى خاكهاى داغ افكنده، تا ميان سر و بدنش جدايى بيفكند. نه پدر را ترديدى است و نه فرزند را امتناعى. هر دو تسليم محضاند، اما تنها اين كارد است كه نمىبرد؛ چرا كه خليل فرمانش مىدهد و جليل نهيش مىكند و قربانى به تأخير مىافتد و ابراهيم خشمگين كارد را به سويى مىافكند تا خدايش اطمينان مىدهد كه ديگر بس است، شما كار خود را كرديد ما نيز پذيرفتيم و اينك قربانى ديگر به فديۀ اسماعيل مىرسد و كار خاتمه پيدا مىكند و سنت قربانى جاودانه مىشود و نام ذبيح بر اسماعيل مىماند؛ چرا كه در حقيقت او ذبيح است ، ذبيحى كه با ارادۀ خود پذيراى قربان شدن گرديد.
زائر گرامى! تو كه رهپوى ابراهيم خليل هستى، تأمل كن كه رهروان قبلۀ عشق در سرزمين آرزوها (منا) چگونه عمل كردند و همچنانكه در اعمال و مناسك به آنها تأسى جستهاى، در اين كار نيز پيروى كن، آنچه را جز خداست از دل بيرون بريز. محبتهاى مجازى را قربان كن. محشر را بياد آور كه مال و اولاد سودى ندارد و تنها قلب سليم از تو مىخواهند و بس؛ «يَوْمَ لاٰ يَنْفَعُ مٰالٌ وَ لاٰ بَنُونَ إِلاّٰ مَنْ أَتَى اللّٰهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ» 1 قلبى كه بىغل و غش باشد، آلوده به شرك و هوا نباشد، بل معمور به ايمان و محبت حقيقى و آكنده از مهر خدايى باشد. تلاش كن با چنين قلبى آهنگ كوى دوست كنى و چون ابراهيم در جلب رضاى محبوب، سر از پا نشناسى، فانى فىاللّٰه شوى تا باقى باللّٰه گردى كه سفر حج سفر از خود به