227آنجا بودند بازرگان را آفرين گفته و تحسين كردند، پس بازرگان چيزى به گدا داد و او را از خود خشنود كرد. 1 سه سفر هم كربلا رفتهام
قصۀ مثل: مردى مازندرانى نماز مىخواند. مردى شوخ كه با رفيقش از كنار مازندرانى مىگذشت، شرط بست نماز وى را باطل گرداند. رو به مازندرانى با صداى بلند به رفيقش گفت: «نماز خواندن را از اين مشهدى ياد بگير.» مازندرانى سه انگشت دستش را به طرفش بلند كرد و گفت: «سه سفر هم كربلا رفتهام.» 2