217كارهاى بامزۀ داشهاى تهران اين بود كه مشكى پيدا مىكردند و در آن دميده آن را مانند مشك پرآب، به كول گرفته، دهن گشاد و مشك در دست، با صداى "پرهيز آب، پرهيز آب" مردم را از دور و ور طوق يا علم متفرق مىكردند تا از ازدحام زياد جلوگيرى شود.» 1اما اين مَثل در فرهنگ مردم ايران، در مورد كسى به كار مىرود كه بخواهد هنرِ نداشتهاش يا كار انجام ندادهاش را به رخ ديگران بكشد و از قِبل آن، منفعتى ببرد. حكايت زير از اين مَثل نقل شده است:
قصۀ مَثل: در زمان قديم كه مردم با اسب و شتر و امثال آن به زيارت مىرفتند، رسم بود وقتى كه كسى از سفر حج برمىگشت به نسبت نفوذ و شخصيتى كه داشت، خويشان و آشنايانش هركدام از محلّ اقامت و شهر حاجى، مشكى تهيه و آن را پر از آب نموده و به پيشباز حاجى مىرفتند و سر راه حاجى را آبپاشى مىكردند. البته هرچه تعداد افراد مشك به دوش بيشتر بود و سر راه حاجى بيشتر آبپاشى مىشد، بر اهميت و شخصيت حاجى افزوده مىگشت. براى مثال، مىگفتند: اين همان حاجى است كه جلوى راهش، دو فرسخ آب پاشيدند. از قضا يك مرتبه كه يكى از حاجىهاى اسم و رسمدار، از مكه برمىگشت، يكى از آشنايانش كه مجبور بود حتماً مشكى تهيه كند و به