94خواب بهتر است. نيمههاى شب با چشمانى اشكآلود دست توسل به سوى علمدار باوفاى امام حسين عليه السلام دراز كردم و ذكر مخصوص «يا كاشِفَ الْكَربِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَيْنِ اكْشِفْ كَرْبِى بِحَقِّ اخِيكَ الْحُسينِ» را چند مرتبه گفتم و خوابم برد.
نزديك اذان صبح در خواب ديدم حضرت آيتاللّٰه سيد صدر الدين صدر رحمه الله (م 1373 ه . ق) به همراه فرزندشان، آيتاللّٰه سيد رضا صدر به عيادتم آمدهاند.
ايشان به آقا سيد رضا فرمود: مقدارى پول و يك كتاب به من بدهند. من گفتم به پول احتياجى ندارم. او با اصرار پول و كتاب را داد و بعد فرمود هديه ايشان را بياور. آقا سيد رضا هم يك قطعه طلا به من داد كه روى آن كلمه اللّٰه حك شده بود. از خود پرسيدم كه اينها را براى چه به من مىدهند من كه اظهار نياز نكرده بودم؟!
او فرمود: اينها حق توست؛ زيرا تو نام جد ما را بردى. بيدار شدم. صبح دكتر مصطفى بهشتى ، پزشك معالجم براى معاينه آمد. [پيش از اين] نظر همه دكترها اين بود كه بينايى من ديگر برنمىگردد و خونريزى داخلى، سبب نابينايى من شده است. دكتر بهشتى سرگرم معاينه شد؛ ولى پس از مدتى با دقت بيشترى معاينه كرد و با تعجب گفت: چه كردهاى؟ اثرى از خونريزى نيست! از روى تعارف گفتم: پيش دكتر بهشتى آمدم!