93مىريختم كه ناگهان صداى غرّش بلند و عجيبى به گوشم رسيد. كمى ترسيدم و باز به توسل پرداختم، ولى باز هم آن صدا را شنيدم. ترس عجيبى در دلم سايه انداخته بود و گويى فقط من اين صدا را مىشنيدم.
بىاختيار بلند شدم و به طرف خانه رفتم. حتى سحرى هم نتوانستم بخورم.
نماز صبح را خواندم، ولى هر كار كردم كه چند لحظهاى بخوابم، خواب به چشمم راه نمىيافت. پس از مدتى، لحظهاى چشمانم روى هم رفت و در عالم رؤيا نامهاى كه دو سطر بيشتر نداشت، به من دادند كه مضمون آن اين گونه بود: ما براى ميرزا مهدى شفاعت كرديم و خدا او را شفا خواهد داد. با ترس از خواب پريدم. بدنم مىلرزيد. خدمت مرحوم شيرازى رسيدم و جريان را تعريف كردم. او نيز منقلب شد و گريه كرد. پس از آن، ديگر اثرى از ناراحتى در كبد او ديده نشد و تا هنگام فوت، هيچ ناراحتى خاصى پيدا نكرد». 1 «تيرماه سال 68 بود كه در بيمارستان فيروز آبادى به علت عارضه چشم بسترى بودم. يك شب كه در اثر مصرف داروهاى مختلف خوابم نمىبرد، به من قرص خوابآور دادند، ولى نخوردم و گفتم ذكر گفتن از قرص