64طوعه پرسيد: «اى بنده خدا! من چه كمكى مىتوانم به تو بكنم؟» فرمود: «من مسلم بنعقيل عليه السلام هستم. اين مردم، مرا فريب دادند و به من دروغ گفتند و مرا آواره نمودهاند».
طوعه كه از دوستداران اميرالمؤمنين عليه السلام بود، با شنيدن نام مسلم عليه السلام دلش لرزيد و با آهنگى حزنآلود پرسيد: «تو مسلم بنعقيل عليه السلام هستى؟» مسلم عليه السلام سر تكان داد و گفت: «آرى». طوعه خوشحال از اينكه سفير امام به او پناه آورده است، با اشتياق گفت: «داخل شو!» او وارد خانه شد و طوعه با شتاب، فرشى آورد و اتاقى را برايش فرش نمود و به مرتب كردن اتاق پرداخت. سپس سراسيمه و خوشحال به مطبخ خانه رفت و سريع شام آماده نمود و به اطاق آورد و پيش روى او گذاشت، اما مسلم عليه السلام غرق در انديشههاى خود بود و شام نخورد.
اندگى گذشت و بلال، پسر طوعه به خانه بازگشت و وضع خانه را گونهاى ديگر ديد. رفت و آمد زياد طوعه به اتاق مسلم عليه السلام ، تعجب بلال را برانگيخت. از مادرش پرسيد: «چه شده! در اين اتاق چه خبر است كه اين قدر بدانجا مىروى و بيرون مىآيى؟»
طوعه با بىميلى پاسخ داد: «از اين پرسش درگذر! سر بر كار خويش گير پسر جان!» بلال اصرار كرد و گفت: «به خدا بايد به من بگويى»، اما باز هم طوعه از