63او نيز تا ساعاتى پيش، براى حمايت از مسلم بنعقيل عليه السلام به سپاه او پيوسته بود و مادرش با شنيدن شايعات حمله لشكر شام، دلنگران شده و جلوى در خانه چشم به راه او بود.
مسلم عليه السلام به طوعه سلام كرد و از او ظرفى آب خواست. طوعه رفت و با كاسهاى آب برگشت و آب را به مسلم عليه السلام داد. مسلم عليه السلام آب را نوشيد و براى رفع خستگى از پيادهروى زياد، همانجا نشست.
طوعه، ظرف آب را به داخل برد و بازگشت و ديد هنوز او نشسته است. به او گفت: «آيا آب نخوردى [پس چرا هنوز نشستهاى؟]». فرمود: «آرى خوردم». طوعه گفت: «پس برخيز و نزد زن و بچهات برو!» مسلم عليه السلام سر به زير انداخت و هيچ نگفت.
بار ديگر طوعه سخنش را تكرار كرد و جوابى نشنيد.
براى بار سوم گفت:
سبحاناللّٰه! برخيز بنده خدا! خدا به تو سلامتى دهد. نزد زن و بچهات برو! نشستن تو اينجا صلاح نيست. راضى نيستم كنار خانه من بنشينى.
مسلم عليه السلام برخاست و گفت:
اى زن! من در اين شهر، خانه و خويشى ندارم. آيا مىتوانى به من احسان بنمايى؟ شايد بتوانم روزى پاداش اين لطف تو را بدهم.