95
شركت در درس ابن تيميه
ادواردو با شنيدن اذان ظهر مغازه را بست و به مسجد اموى رفت. بازار دمشق تعطيل شد. در جست وجوى محمّد بود. بعد از نماز مجلسى پاى منبر تشكيل شد، ادواردو واعظ را شناخت، ابن تيميه بود، نزديك رفت، محمّد سمت راست منبر بود، كنارش نشست. محمّد براى لحظاتى دست از نوشتن كشيد و گفت:
- خوش اومدى، بايد از درس استادم استفاده كنى. او پدر معنوى منه خيلى دوستش دارم، هرچى مىگه مىنويسم. حق پدرى به گردنم داره، مرد بزرگيه، خيلى هم شجاعه.
- شجاع!
- بله، در قضيۀ حملۀ مغولها به شام براى مقابله با اونها خيلى تلاش و فعاليت كرد.
ادواردو به ابن تيميه نگاه كرد كه بالاى منبر مشغول سخنرانى بود. مردم با دقت به سخنان او گوش مىدادند. ادواردو به ياد حكيم افتاد، از او خواسته بود