49و كنار دريا اردوى نظامى داشتند كه خيمهها برپا نموده مسكن كرده بودند و از راه خشكى در دامنۀ كوه مزبور، خط چوپهاى تلگرافى را به طرف ولايتى از ولايات روس امتداد داده بودند و راهآهن نيز از شهر نو تا بدانجا مىساختند و در نزديكى اسكله هفده كشتى دودى و بادى لنگر انداخته بودند كه چهارده فروند آنها دودى بودند و سه فروند آنها بادى و كشتىهاى باركش بسيار بزرگى هم در آب ملاحظه شد كه بارها را به ميان كشتى حمل مىنمود.
بادكوبه
جمعه يازدهم شهر شوال وارد بادكوبه شديم و تا آنجا قدرى رو به جنوب حركت شد و قدرى رو به مغرب از لنگرگاه سفاين تا شهر بادكوبه پُلهاى متعدده بنا كردهاند. معتبر آنها كه اطول از ساير است، پل گمركخانه است و از تخته و چوب ساختهاند و كشتى در نزديكى اين پُل لنگر اندخته با تخته محكم به اسكله متصل نمودهاند كه راه عبور منفصل نباشد. بالجمله آنچه معلوم شد حاكم و محكوم از روز ورود ما اطلاع نداشتند، با آن كه سفارت روس براى حاكم آنجا پاكت داشتيم، اخبار قبل از وقت را مناسب ندانستيم زيرا كه مقصود از اين سفر اداى واجب بود نه مزاحمت حاكم و ارباب مناصب. كشتى ما كه از دور نمودار شد و بيرق ما شر و خورشيد داشت، مردم خبردار شدند و بناى اجتماع را گذاشتند و در كنار اسكله و پُل جمع شدند. اكثر آنها ايرانى و مسلمان بودند. كمكچى قلعهبيكى شهر، اول به ميان كشتى آمد و اذن ملاقات گرفت و با لباس رسمى آمده مغذرت خواست كه از ساعت ورود شما اطلاع نداشتم و رسمانه هم به حكومت اطلاع داده نشده بود، از قصور خودمان عذر مىخواهيم. از حاكم آنجا جويا شدم. جواب داد كه به ييلاقات تفليس رفته است و نايبالحكومه او در اينجا است و اكنون در خواب است. پاكت سفارت را به او دادم برساند، فوراً گرفته روانه شد و بعد قلعه بيگى با دو نفر نايب اول و دوم با نشانها و لباس رسمى آمده اذن ملاقات خواستند. آنها را نيز اذن دادم آمدند و رسم ادب به جا آوردند و اظهار مسرّت از آمدن ما كردند. ما هم اظهار مهربانى كرديم و رفتند. بعد از آن نايبالحكومه با لباس رسمى و نشانهاى دولتى آمده اذن خواست. او را هم اذن داده، آمد و صبحتهاى مناسب به او داشتيم و بناى مهربانى گذارديم. زبان فرانسه حرف مىزد و فرزندى ابوالنصر ميرزا ترجمه مىنمود. از قرارى كه تقرير مىكرد در راهآهن توپى، در