95
«اَنَا رَبُّ الْاِبِلِ وَ انَّ لِلْبَيْتِ رَبّاً سَيَمْنَعُهُ! ؛ من صاحب شترانم و اين خانه صاحبى دارد كه از آن دفاع مىكند.»
اين سخن ابرهه را تكان داد و در فكر فرو رفت. «عبدالمطلب» به مكه آمد، و به مردم اطلاع داد كه به كوههاى اطراف پناهنده شوند، و خودش با جمعى كنار كعبه آمد تا دعا كند و يارى طلبد. دست در حلقۀ كعبه كرد و اشعار معروفش را خواند كه مضمون اشعارش اين است:
خداوندا! هر كس از خانۀ خود دفاع مىكند، تو خود خانهات را حفظ كن!
هرگز مبادا روزى كه صليب آنها و قدرتشان بر نيروهاى تو غلبه كنند.
آنها تمام نيروهاى خويش و فيلها رابا خود آوردهاند، تا ساكنان حرم تو را اسير كنند 1. و لذا هر كسى از خانوادهاش دفاع مىكند، تو نيز از ساكنان حرم امنت دفاع كن. و امروز اين ساكنان حرم را بر آن صليب و عبادتكنندگان آن يارى فرما. سپس عبدالمطلب به يكى از درّههاى اطراف مكه آمد و در آنجا با جمعى از قريش پناه گرفت و به يكى از فرزندانش دستور داد بالاى كوه «ابوقبيس» بروند و ببينند چه خبر مىشود. فرزندش به سرعت نزد پدر آمد و گفت: اى پدر! ابرى سياه از ناحيۀ دريا (درياى احمر) به چشم مىخورد كه به سوى سرزمين ما مىآيد، عبدالمطلب خرسند شد، صدا زد:
«يٰا مَعْشَرَ قُرَيْش! ادْخُلوُا مَنْازَلَكُمْ فَقَدْ اتٰاكُمُ اللّٰهُ بِالنَّصْرِ مِنْ عِنْدِهِ» 2. «اى جمعيت قريش! به منزلهاى خود بازگرديد كه نصرت الهى به سراغ شما آمد»
اين، از يك سو، و از سوى ديگر ابرهه سوار بر فيل معروفش كه محمود نام داشت، با لشكر انبوهش براى درهم كوبيدن كعبه از كوههاى اطراف به طرف مكه سرازير شد ولى هر چه بر فيل خود فشار آورد، پيش نمىرفت، امّا هنگامى كه سر او را به سوى يمن بازمىگرداند، به سرعت حركت مىكرد، ابرهه از اين ماجرا سخت متعجب شد و در حيرت فرو رفت.
در اين هنگام پرندگانى از سوى دريا فرا رسيدند، همانند پرستوها و هر يك از آنها سه عدد سنگريزه تقريباً به اندازۀ يك نخود؛ با خود همراه داشتند؛ يكى به منقار و دوتا در پنجهها، اين