392نبرد برساند، متوجه شدم چيزى زير لب زمزمه مىكند. گويا چنين مىگويد:
«اَللَّهُمَّ لا تَرُدَّني الىٰ اهْلي» ؛ بارالها! مرا به خانوادهام بازمگردان.
او از خانه بيرون رفت، ولى باز هم تعدادى از نزديكانش او را از شركت در جهاد منع كردند، لكن او گوش نداد تا به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد و عرض كرد:
«اى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ! قوم من تصميم دارند مرا از جنگ در كنار تو منع كنند، من اميد و درخواست آن را دارم تا با همين چشم ناقص وارد بهشت شوم.»
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در جواب او فرمودند:
«اى عمرو! خدا تو را از شركت در جهاد معذور كرده است، جهاد بر تو واجب نيست.»
عمرو به قدرى اصرار ورزيد تا پيامبر صلى الله عليه و آله به خويشان و فرزندانش فرمودند: او را از شركت در جهاد منع نكنيد، شايد خداى تعالى شهادت را نصيب او كند. از اين پس كسى مانع كار او نشد تا سرانجام در جنگ احد به شهادت رسيد.
پس از شهادت عمرو، همسرش پيكر او و يكى از فرزندانش و نيز پيكر «عبداللّٰه بن حزام» 1، برادرش را روى شترى قرار داد تا به سوى مدينه حمل كند، هنگام خروج از منطقۀ احد به سوى مدينه، شتر از حركت باز ايستاد، ولى وقتى شتر را به سوى احد برگرداند، شتر به سرعت به طرف احد حركت كرد.
هند از اين واقعه متعجب و شگفت زده شد! ناگزير به طرف احد به محضر رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله آمد و آن حضرت را در جريان اين رويداد عجيب قرار داد.
حضرت فرمود: شتر مأمور است و پرسيد: آيا عمرو بن جموح هنگام آمدن به احد چيزى گفت؟
همسر عمرو بن جموح پاسخ داد: آرى، هنگام خروج از خانه رو به قبله ايستاد و گفت:
«اَللَّهُمَّ لا تَرُدَّني الىٰ اهْلي وَ ارْزُقْني الشَّهادَة» ؛ خداوندا! مرا به سوى خانوادهام باز مگردان و شهادت را نصيبم فرما.