200يا شفيق، «اِجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ» 1.
اين را گفت و برفت. با خود گفتم اين امر عظيمى بود كه از دل من خبر داد و نام مرا برد.
اين بگذشت تا به منزل «واقصة» رسيدم. آن بزرگوار را ديدم كه نماز مىخواند و اعضايش مضطرب بود. گفتم بروم از او حلاليت بطلبم. چون مرا ديد فرمود:
«وَ إِنِّي لَغَفّٰارٌ لِمَنْ تٰابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صٰالِحاً ثُمَّ اهْتَدىٰ» 2
اين را بگفت و روان شد. من گفتم اين جوان از (ابدال) است كه دوباره از قلب من خبر داده است.
ديگر او را نديدم تا به «زباله» رسيديم. ديدم دلوى دارد و لب چاه ايستاده، مىخواهد آب بكشد. ناگاه دلو از دستش در چاه افتاد. ديدم سر بر جانب آسمان نمود و گفت: «اَنتَ ربى اذا ظَمئت الى الماء، و قوتى اذا اردت طعاما» 3؛ تويى آب گواراى من هرگاه تشنه شوم، و طعام من هرگاه گرسنه شوم.
پس گفت:
«خدايا، غير از آن دلو نداشتم. ناگهان آب بالا آمد. پس دلو را گرفت و پر از آب نمود، وضو ساخت و نماز خواند و سپس چند سنگ ريزه برداشت و در دلو انداخت و حركت داد و از آب بياشاميد. جلو رفتم و سلام كردم و استدعا نمودم كه از دلو مرا هم بهرهمند گرداند. به خدا سوگند كه لذيذتر و خوشبوتر از آن نچشيده بودم و تا چند روز ميل به طعام و آب نداشتم.
ديگر آن بزرگوار را نديدم تا شبى در مسجدالحرام كنار «قبّة السّراب» ديدم كه با خضوع تمام نماز مىگزارد و چون صبح طالع گرديد، نماز صبح را بخواند و هفت شوط طواف نموده، از مسجد خارج گرديد.
من كه دلباخته او شده بودم، دنبالش رفته، ديدم برخلاف وضعى كه در بين راه داشت، اطرافش غلامان بسيارى حضور داشتند و مردم پروانه شمع وجودش بودند. متحير مانده، از جوانى پرسيدم: اين آقا كيست؟ گفت: موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين عليه السلام است. 4