188
الهى مرا شوق طاعت بده
كنى چاره در كارم اى نور پاك
گره از دل تنگ من واكنى
عنايت به اين عبد رسوا كنى
الهى مرا حال زارى بده
شب و ناله و اشك جارى بده
بشويم دلم را ز اشك سحر
نماند در او از گناهان اثر
بسوزم همى در تنور فراق
كشم شعله در آتش اشتياق
كه تا شوقِ وصلت اسيرم كند
رها از وجود حقيرم كند
پيام تو گيرم به يا ارجعى
كه نبود به جز ربّك مرجعى
اى كه بخشش ذات پاكت را سزاست
جز به درگاهت گدا گشتن خطاست
كن دلم را آشناى كوى خويش
واله و شيدا نما از روى خويش
شو به كارم تا كه درويشت شوم
از همه بيگانه و خويشت شوم
من به راه بندگى گر كاهلم
حق اسمائت قسم اهل دلم