167به تماشا نشانده است، دلم را از شيرينى يادت لبريز كن. بر بىقرارى و تمنايم بيافزا. گريههاى آتشين و نالههاى جانسوز عطايم نما. لذت خاكسارىام فراوان ده. بر قلب تيرهام نظر كن وآن را «طور» تجلى جمالت قرار ده. از اعمال ناچيزم خشنود باش و به نشانۀ رضايت، طوق عبوديت برگردنم بياويز و آن را علامت رستگارىام در دنيا و آخرت قرار بده. براى هميشه از گزندِ رهزنان نفس مصونم بدار، و بر آتش حرمانم بيافزاى. تا زندهام در شعلههاى شوق لقايت بسوزان و مرگم را طلوع خورشيد وصالت قرار ده، تا گورستانم به نورستان حضور تو مبدل گردد. اشراق صبح مشعرم را به مطلع يَوْمَ تَرَى الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنٰاتِ يَسْعىٰ نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمٰانِهِمْ مبدل كن تا در صحراى قيامت تاريك حاضر نشوم و نزد چشمانى كه خيره خيره به من نظارهگرند رسوا نگردم.
معبودا! رمز قربانى كردن، قربانى شدن است. سر حرص و هوا را به تيغ اخلاص بريدن است. از منيّتها گذشتن و به تو پيوستن است. در آتش هجران پريدن و پروانه صفت، سوختن است. به سادگى بريدن سرِ حيوانى، از غير تو بريدن است. اى خداى عزيز! مياور بر من كه در لحظه قربانى، سر حيوانى جدا نمايم، امّا خود را رها كنم، و حرص و آرزوها دزدانه در درونم پنهان شوند و سيرت زشتم را در صورتى زيبا هويدا كنند.
الهى! در جايى كه ابراهيم خليل از وسوسۀ شيطان در امان نبود و جان لبالب از محبت تو مانع جسارت شيطان به او نگشت، اين عبد ذليل كه با