165با روانهاى ضعيفى چون من است، تا به مدد عشق و ايمان آنان، آسمانى شود. صحراى عرفات طنين نالههايى است كه عرش و فرش را مىلرزانند و ساكنان ملكوت را در حيرت تمناى حاجيان مجذوب مىكنند.
به راستى چه زيباست صحراى عرفات، تجلىگاه عشق و دلدادگى، صحراى نور و سرور، صحراى همآغوشى عاشق و معشوق صحرايى. جايگاهى براى صحرايى شدن و از همه چيز بريدن. عقدههاى دل را گشودن، از گريه سير نشدن، درِ توبه و انابه را باز ديدن. خرمن تقوا و اخلاص را درو كردن. صحراى سحرداران را تماشا كردن. از ناله دل شكستگان ناليدن. با خدا بىواسطه سخن گفتن و در آغوش انس او آرميدن. در نزول باران رحمت غسل حضور كردن و از تابش آفتاب عرفات لذّت بردن. پا برهنه روى شنهاى داغ دويدن و پيشانى نياز بر آنها سائيدن. در محضر ربوبى خاكسارى كردن و در آستانه حضورش چرخ مستانه زدن و در انوار قدسى محبوب فنا شدن.
خداوندا! مرا به ساحتى فرا خواندى كه درك عظمت آن با دل ميسّر است و كسانى را ياراى حضور است كه ساليانى دراز دل را براى چنين ضيافتى آماده نمودهاند. افسوس و صد افسوس كه من با دلى آمدم كه تيره اغيار است و دنياى بىحاصل شوق و توان را از او ستانده است. گاهى او را لگدكوب آرزوهاى دراز نموده و گاهى به چراگاه جنود شيطان بَدَلش ساخته. زمانى هم ميدان تاخت و تاز قواى شهوت و غضب گشته است. اكنون در مصاف خيل عاشقانت دريافتم كه چقدر ضعيف و بىمايهام.