53
فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ فَقٰالَ أَحَطْتُ بِمٰا لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ (نمل:22)
من بر چيزى آگاهى يافتم كه تو بر آن آگاهى نيافتى، من از سرزمين سبا يك خبر قطعى براى تو آوردهام.
سليمان(ع) گفت: «زود بگو بدانم». هدهد گفت: «اى پيامبر خدا! من مىخواهم به تو خبرى بدهم كه پيش از اين، از آن بىخبر بودى. بايد مرا در مقام عزت بنشانى تا با تو بگويم آنچه ديدهام».
هدهد با گفتن اين سخن، كنجكاوى سليمان(ع) را تحريك كرد. سليمان او را بر مقام خويش و كنار خويش به عزت بنشاند. هدهد آنقدر سخن گفتن را به درازا كشاند كه سليمان(ع) به خشم آمد، زيرا سليمان مىخواست زودتر بداند آن چيست كه هدهد مىداند و سليمان از آن بىخبر است. هدهد گفت:
إِنِّي وَجَدْتُ امْرَأَةً تَمْلِكُهُمْ وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ وَ لَهٰا عَرْشٌ عَظِيمٌ (نمل: 23)
من زنى را ديدم كه بر آنان حكومت مى كند و همه چيز در اختيار دارد و [به ويژه] تخت عظيمى دارد!
بلقيس زنى پادشاهزاده بود. آن تخت را نيز از پدران خود به ارث برده بود و به هيچ چيز از متاع دنيا نيازى نداشت. تخت او مرصع به انواع و اقسام گوهر و ياقوتها بود. هفتصد كنيز داشت كه در پيش