43رضا دادم و خود را سرگرم تربيت انس نمودم و ازدواج نكردم تا زمانى كه انس به من اجازه داد».
امّسليم صاحب زيبايى و هوش و داراى اخلاقى نيكو بود. امّسليم تمام تلاشش را براى تربيت تنها فرزندش به كار گرفت و چون او به سن رشد رسيد، با شرم به حضور رسول خدا(ص) رفته و عرض كرد: «اى رسول خدا! مىخواهم جگرگوشهام انس بن مالك را، به خدمت شما درآورم، تا در خدمت شما تعاليم اسلامى را بياموزد». پيامبر(ص) نيز پذيرفت.
پس از مدتى، ابوطلحه به خواستگارى امّ سليم رفت و او هنوز مشرك بود. ابوطلحه مىخواست مهريه سنگينى براى او قرار دهد و بدينوسيله زبان و چشم او را ببندد، اما آن زن مؤمنه گفت: «من هرگز با يك مشرك ازدواج نخواهم كرد. اما بدان اى ابوطلحه كه خدايان شما نابود مىشوند و شما نيز، در آتش جهنم خواهيد سوخت، مگر آنكه به خدا و رسولش ايمان آورى، آنگاه با تو ازدواج خواهم نمود و از تو مهريه نمىخواهم». ابوطلحه مدتى به فكر فرو رفت. امّسليم مىگويد: «او رفت و دوباره آمد و شهادتين گفت. به انس گفتم برخيز و مرا به ازدواج ابا طلحه درآور». انس از مادرش پرسيد: «اى امّسليم چگونه مال آن مرد چشم تو را نگرفت و تنها اسلام او، تو را كفايت كرد؟» مادرش گفت: «براى آنكه يك زن مسلمان نمىتواند با يك مرد كافر ازدواج كند».