202ابراهيم چارپايى سوار شد و همراه هاجر و اسماعيل، راهى شد و اراده خداوند راهنماى آنها گرديد. آنها در محدوده عنايت الهى حركت مىكردند، سفر آنها به درازا كشيد، آنقدر رفتند تا نزديك محل كنونى كعبه رسيدند و به خواست خداوند در آن سرزمين فرود آمدند و در زير سايبانى كه خود برافراشتند، منزل گزيدند. آن روزها در مكه كسى زندگى نمىكرد. ابراهيم، هاجر و كودكش را همانجا در زمينى خشك و بىآب و علف ساكن كرد. هاجر و اسماعيل، بسيار ضعيف بودند و هيچ زاد و توشهاى جز مقدار كمى طعام و مقدار كمى آب همراه نداشتند. اما ايمان به خداوند، قلب آنها را استوار و جانشان را ايمن مىكرد. ابراهيم(ع)، هاجر و جگرگوشهاش اسماعيل را به امان خدا سپرد و خود به سوى ساره بازگشت. هاجر به دنبال او راه افتاد و افسار استر را گرفت و گفت: «اى ابراهيم! كجا مىروى، نكند مىخواهى ما را در اين وادى وحشت و بىآب و علف تنها بگذارى؟» اما ابراهيم هيچ پاسخى نداد. هاجر خواست احساسات ابراهيم را تحريك كند، كودكش را نزد او آورد و اسماعيل را در آغوش ابراهيم گذاشت و به او اشاره كرد و از ابراهيم خواست تا آنها را در ميان گرسنگى و تشنگى كشنده تنها نگذارد.
از ابراهيم پرسيد: «چه كنم اگر گرگها و حيوانات وحشى به ما حملهور شوند؟ و چگونه تحمل كنم كه ببينم فرزندم در زير آفتاب سوزان و اين گرماى دهشتزا كباب شود؟» چشمان هاجر چون ابر