201ازدواج كند، زيرا او زنى بزرگوار و پاكدامن بود. ساره مىخواست با اين ازدواج، ابراهيم و هاجر صاحب فرزند شوند و از اين راه، چشم آنها به ديدن كودكى روشن و زندگى اين خانواده پر از شادى و خوشبختى شود. ابراهيم درخواست ساره را پذيرفت، هاجر نيز به اين ازدواج رضا داد و آن دو با يكديگر ازدواج كردند.
نه ماه از ازدواج ابراهيم(ع) و هاجر گذشته بود كه هاجر، پسرى پاكيزه به نام اسماعيل به دنيا آورد. ابراهيم بسيار شاد و چشمانش به وجود اسماعيل روشن شد و ساره از شادى ابراهيم شاد بود. اما پس از مدتى حسادت بر وجود ساره غلبه كرد و شادى او به ناراحتى و اندوه تبديل شد، به طورى كه اين ناراحتى به طول كامل از چهره و رفتار او قابل تشخيص بود. ساره خواب و خوراك را بر خود حرام كرد و ابرهاى دلتنگى بر وجودش چيره شد. ديگر تحمل ديدن آن كودك را نداشت و بسيار خود را سرزنش مىكرد، زيرا به دست خود، هاجر را به ازدواج ابراهيم درآورده بود، اما ديگر از كردۀ خود پشيمان بود. هيچ چيز نمىتوانست او را تسكين دهد، غير از آنكه آن كودك و مادرش از فلسطين بروند، به همين دليل از ابراهيم خواست تا هاجر و كودكش را به نقطهاى دور ببرد؛ آنقدر دور كه ديگر ساره، نه آنها را ببيند و نه صدايشان را بشنود. ابراهيم، اطاعت كرد و به خواسته او گردن نهاد، زيرا خداوند به او وحى كرده بود كه اميد او را برآورد و امر او را اطاعت كند.