180مىشد. با اينكه ميل بسيارى به داشتن بچه داشت، ديگر از بچهدار شدن نااميد شده بود. حنّا حاضر بود تمامى دارايىاش را بدهد، ولى صاحب فرزندى شود كه او را يكبار ببيند و صورتش را ببوسد.
روز به روز با بالا رفتن سنش، اميد به بچهدار شدن در او كمرنگتر مىشد. با ناله و زارى فراوان، به درگاه پروردگار زمين و آسمان پناه برد و به او توسل جست و با حالت خضوع و خشوع كامل نذر كرد كه چنانچه خداوند به او فرزندى بدهد، او را وقف بيتالمقدس خواهد نمود، تا در آنجا به خدمت بپردازد:
إِذْ قٰالَتِ امْرَأَتُ عِمْرٰانَ رَبِّ إِنِّي نَذَرْتُ لَكَ مٰا فِي بَطْنِي مُحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنِّي إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ (آل عمران: 35)
آنگاه كه همسر عمران گفت: پروردگارا! آنچه در شكم دارم نذر تو كردم، آزاد براى [خدمت خانۀ] تو، پس از من بپذير كه تويى شنواى دانا.
خداوند دعاى او را اجابت كرد و آنچه را خواسته بود به او داد. حنّا شبى ناگهان در وجودش تكان خوردن كودكى را احساس كرد. دنيا پيش چشمش روشن شد و ناراحتىهايش از بين رفت و خنده بر لبانش نقش بست. صبح زود با گشادهرويى در برابر همسرش عمران نشست و آنچه در وجودش مىگذشت را بر او شرح داد. عمران در حالى كه بسيار خوشحال و متعجب بود، به سخنان همسرش گوش مىداد. از شدت شادىاى كه پس از مدتها رنج و ناراحتى به آنها رو آورده بود، چشمانش پر از اشك شد. ولى افسوس كه عمرش كفاف نداد كه