148چون فرزندت بودم و برايت نعمتى به حساب مىآمدم، بر من منت مىگذارى؟ آيا تو نيستى كه ظلم مىكنى و بنىاسراييل را بردۀ خود كردهاى؟ آيا تو نبودى كه امر كردى همه نوزادان را بكشند تا اينكه مرا در صندوقى نهاده به آب انداختند و حكمت خدا مرا به قصر تو رساند».
فرعون برآشفت و گفت: «تو را خواهم كشت كه تو از كسانى هستى كه به نعمت ما ناسپاس گشتى». موسى(ع) گفت: «من از ستم شما گريختم و خدا نعمت و رحمتش را بر من نازل فرمود و به من علم عطا كرد و مرا از رسولان خود قرار داد». فرعون گفت: «اين خدايى كه مىگويى كيست؟ من او را نمىشناسم، من خدايى جز خودم نمىشناسم. اى هامان با آجر كوشكى برايم بنا كن، شايد خداى موسى را بر بام آن بيابم، در حالى كه مىدانم او دروغ مىگويد». موسى(ع) گفت: «چنانچه ذات همه چيز را مىفهميدى و وجودشان را درك مىكردى، مىدانستى كه همه از آثار خداست، خدايى كه پروردگار آسمانها و زمين و هر چه در آن است، هست». فرعون با عصبانيت گفت: «چنانچه خدايى غير از من گيريد، شما را زندانى مىكنم».
موسى(ع) بدون آنكه ترسى به خود راه دهد،گفت: «حاضرم براى تو حجتى بياورم كه شك و ترديد تو را از بين ببرد». موسى(ع)، عصايش را روى زمين انداخت و عصا به مار تبديل شد. فرعون قدرى