126كرده و سال ديگر اين كار را انجام دهد. در ضمن مذاكراتى هم درباره ترك دشمنى و روشن شدن تكليف مهاجرينى كه از مكه به مدينه مىروند و نيز افراد مسلمانى كه در مكه زندگى مىكردند و... انجام دهد تا طى آن، قراردادى مبنى بر صلح از سوى هر كدام امضا شود.
به يقين، اين قرارداد صلح، از نظر سياسى به نفع مسلمانان بود، زيرا مسلمانان از طرف قريش به رسميت شناخته شده بودند، بدون آنكه خونى ريخته شود و جنگى برپا گردد، اما از نظر برخى از افراد، تحمل اين شرايط، دشوار مىنمود. از جملۀ آنها عمر بن خطاب بود كه بهسختى به اين كار پيامبر(ص) اعتراض كرد.
طبق گفتۀ مورخان، هنگامى كه مذاكرههاى مقدماتى براى نوشتن و تنظيم صلحنامه ميان رسول خدا(ص) و سهيل بن عمرو انجام شد، عمر از جا برخاست و نزد ابوبكر (دوست صميمى خود) آمد و با ناراحتى از او پرسيد: «مگر اين مرد پيامبر خدا نيست؟» ابوبكر گفت: «بله!» عمر گفت: «مگر ما مسلمان نيستيم؟» ابوبكر گفت: «بله!» عمر گفت: «مگر اينها مشرك نيستند؟» ابوبكر گفت: «آرى!» عمر گفت: «پس با اين وضع، چرا ما زير بار ذلّت برويم و خوارى را براى خود بخريم؟» ابوبكر گفت: «هر چه هست، مطيع و فرمانبردار وى باش كه او رسول خداست!»
اما عمر قانع نشد و نزد آن حضرت(ص) آمد و همان سؤالها را تكرار كرد و پرسيد: «پس چرا ما بايد زير بار ذلّت و خوارى برويم؟» رسول خدا(ص) فرمود: «اين ديگر امر خداست و من نيز، بنده و