279نقشهها و يادداشتهاى خود شدم، همسرم مرا متوجّه پير مرد عليل و فقيرى از اهل باديه كرد. پيرمرد كه گويا از آنهمه كاغذ و كتاب و پرونده در دست زائرى مُحرم شده، متعجّب شده بود گفت: «به دنبال چه مىگردى؟» گفتم: «مسجد المعرَّس.» مكثى كرد و به گويش باديه گفت: «مَعْرَس!؟» پولى را به اجرت مطالبه نمود كه با ميل پرداختم. از محل مسجد شجره دور شد و در سمت قبلى آن با دست خود اشاره كرد و گفت:
«هُناك!»
از شوق ديدار، بىتاب و هيجانزده، يادداشتها را رها كردم و دوان دوان شتافتم.
در يكصد و پنجاه مترى جنوب غربى مسجد و در كنار چاهى، آثار مخروبۀ بناى مسجدى را يافتم كه چهار گوشۀ آن را با 4 ستون سنگ سفيد - كه حدود مسجد را نشان مىداد - محصور كرده بودند.
به تازگى وزارت اوقاف مدينه، نسبت به تجديد بناى آن مصمّم شده است! زيرا روى سنگهاى مذكور نوشته شده بود: «اوقاف مسجد المعرس».
از بناى قديمى، تنها سطح اوّلى آن به ارتفاع 1 متر باقى مانده بود و كاملاً معلوم مىساخت كه در بناى قديمى آن، از سنگهاى سخت استفاده شده كه گذر قرنهاى متمادى را در خود حفظ كرده بود.
به شوق و شكر، تلاطمى كه از رسيدن به استراحتگاه محمّد صلى الله عليه و آله در دلم حاصل شد. 1توقفى به شيوۀ سنت نموديم و آنگاه به راه كعبه ادامه داديم...
(پيكرههاى 1 - 13 ؛ 2 - 13)