131در همان روزهايى كه وليد بن عبدالملك، فرمان تخريب خانهها را خطاب به يكى از برجستهترين واليان متّقى تاريخ اسلام - يعنى عمر بن عبدالعزيز - صادر كرد و ابن عبدالعزيز نيز فرمان مذكور را براى اهل مدينه خواند، اهل مدينه و اهلبيت رسول صلى الله عليه و آله ، همه افسرده خاطر شدند و از طرحى كه در وراى اين خيرخواهى نهفته بود، آگاه و مطلع بودند.
ابنسعد در «الطبقات الكبرى» 1 ذيل شرح خانههاى همسران پيامبر، روايتى از محمّدبن عمر، از عطاى خراسانى نقل مىكند كه غالب مورّخان تاريخ مدينه و سيرهنويسان اسلامى به آن استناد كردهاند. عطا گويد:
«از سعيد بن مسيّب شنيدم كه وقتى خبر خراب كردن خانههاى پيامبر را شنيد، گفت: اى كاش اين خانهها را به وضعيّت خود باقى مىگذاشتند تا مسلمانان از هر نقطه و مكانى كه به اين سوى مىآمدند، مىديدند كه پيامبر اسلام چگونه به چنين خانههاى محقّرى اكتفا مىكرد و در آن با اهل خود به زندگانى مىپرداخت. شايد عبرت مىگرفتند و اين همه در زرق و برق دنيا اسراف نمىكردند.»
بتنونى در «الرحلة الحجازيه» (ص230)، بر اين گفتۀ عطا تأكيد كرده است.
عمربن ابى انس گويد:
«در مجلسى از فرزندان و ياران پيامبر بودم؛ از آن جمله ابوسلمة بن عبدالرحمان، ابو امامةبن سهل، خارجة بن زيد. همگى چون خبر خراب كردن خانهها را شنيدند، گريهها كردند؛ بدان اندازه كه ريشهايشان به آب ديده تَر شد. ابو امامه گفت: اى كاش آن را خراب نمىكردند و به حال خود باقى مىگذاشتند؛ تا مردم نگاه مىكردند كه خداوند به رسول خود - كه تمام كليدهاى دنيا در تصرّفش بود - چه داد و او چه خواست؛ تا از ساختن بناهاى تجملاتى خوددارى مىكردند.»
نك : نقشۀ صفحۀ 83