267كس نقل نشده و در هيچيك از منابع تاريخى و حديثى نيامده است و اگر اين فضيلت را از زبان عقيل نشنيده بوديم؛ مانند فضائل بسيار ديگر از امير مؤمنان و ساير ائمه عليهم السلام به دست فراموشى سپرده مىشد.
ابن ابى الحديد اين حادثۀ جالب تاريخى را چنين آورده است:
معاويه روزى داستان آهن گداخته شده را، كه در ميان عقيل و امير مؤمنان عليه السلام واقع شده بود، از وى پرسيد. 1 عقيل گريه كرد و گفت:
«معاويه! برادرم على در مورد بيتالمال داستانى جالبتر از اين دارد، اول آن را بگويم سپس داستان آهن گداخته شده را. آنگاه چنين گفت: براى حسين فرزند برادرم ميهمانى وارد شد و او براى پذيرايى ميهمان يك درهم قرض كرد و با آن نان تهيه نمود و چون براى خورشت چيزى نداشت از قنبر خادم على عليه السلام خواست تا يكى از چند مشك عسلى را كه از يمن آمده بود، باز كند و مقدارى عسل براى پذيرايى ميهمان در اختيار وى قرار دهد. پس از چند روز كه چشم على به مشك افتاد، فرمود:
قنبر! گويا اين مشك باز شده است. قنبر جريان را براى حضرت عرض كرد و على از اين پيشامد خشمگين گرديد و فرمود: حسين را حاضر كنيد، آنگاه تازيانه را به سوى وى بلند كرد كه صداى حسين بلند شد:
«بحقّ عمّي جعفر!»
؛«پدرجان تو را به جان عمويم جعفر آرام باش!»«وهرگاه او را به حق جعفر قسم مىدادند، ساكت مىشد.» وقتى ناراحتىاش فرو نشست، فرمود: فرزندم! چرا قبل از تقسيم بيتالمال از عسل برداشتهاى؟! عرض كرد: پدر! ما هم در آن سهمى داريم و به هنگام تقسيم محاسبه مىكنيم. على عليه السلام فرمود:«پدرت به قربانت، گرچه تو در آن حق دارى، ليكن نبايد پيش از ساير مسلمانان از حق خود استفاده كنى؛
«اما لو لا أنّي رأيت رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله يقبِّل ثنيّتك لأوجعتك ضرباً»؛
«اگر خود شاهد نبودم كه رسول خدا لب و دندانت را مىبوسيد، با تازيانه مىآزردمت. عقيل مىگويد: آنگاه على يك درهم از لاى پيراهنش درآورد و به قنبر داد و دستور داد كه با آن بهترين عسل را تهيه كند، معاويه! بخدا سوگند من به دستهاى على تماشا مىكردم كه چگونه دهانۀ مشك را باز كرده و قنبر آن عسل را به مشك مىريخت و خود على دهانه مشك را محكم مىبست و اين