78
مسائل اجتماعى و عقلى
برخى از مورّخان،مكه را در حدّ قبايلى كه در ساير مناطق عربى بودند قرار مىدهند.برخى ديگر آنجا را سكونتگاهى بسان ديگر محلهاى استقرار عربها و داراى يك سرنوشت مىدانند.اما اندكى تأمل ما را با نتيجهاى جز اين مىرساند.قرآن بيش از يك بار آن شهر را«امّالقرى»ناميده و اين به تفاوت اين منطقه با مناطق ديگرى اشاره دارد كه در حوالى جزيرةالعرب قرار دارند.قرآن از مفاهيم خاصى در گفتگوى با اين مردم سخن مىگويد كه كسى كه باور دارد،تصور نمىكند آن معانى با مكه بيگانه باشد.
خداوند از مِشكات،مصباح،شيشه،و نيز مساكنى كه به آنها عروج مىكنند و از انواع عطرها مانند كافور،زنجبيل و مسك و همچنين از ابزارها و اثاثيۀ رفاهى مانند بالشت، فرش،تخت،فرشهايى از نخ ديبا و جامههاى ابريشمين از نوع نازك و ستبر و انواع ظروف نقره مانند بلورها و جام ها و نيز انواع زيورها مانند مرجان و لؤلؤ ياد كرده است.
همينطور از كاغذ،كتابها،سجلّات،صُحُف،قلمها و مداد نام برده شده و در بسيارى از آيات به مس،آهن،گِل پخته،قدحهاى زرين و كاسههاى بزرگ حوض مانند و ديگهاى سنگين اشاره دارد.هيچ كس نمىتواند بگويد كه قرآن با كلمات و مفاهيمى با مردم سخن گفته است كه آنان معانى آنها را درك نمىكردند،يا به مفاهيمى اشاره مىكند كه براى آنان بيگانه است.
بنابراين بايد گفت كه جامعۀ آنان،اين مفاهيم را چندان كه با آنها درآميخته، مىشناخته است.در اين باره،دلايلى وجود دارد كه مىتواند آن تصور وهمگونۀ مورّخان را پاسخ دهد.ادلهاى كه نشان مىدهد مكۀ آن دوره،برخى از نشانههاى تمدنى را كه ويژۀ خودش بوده و در آن مىزيسته،در خود داشته است.
در اين مطالب چيز شگفتآورى نيست.قريشىهاى مكّى،به يمن،شام،فارس، هند،مصر و حبشه مىرفتند و در سفرهاى خود از قصرهاى استوار،آباد و بزرگ و تمدنهاى رنگارنگ آگاه مىشدند،تمدنهايى كه هر كدام از آنها به نوعى و رنگى جلوه كرده بود.بنابراين نبايد از اين كه از هر كدام از آن تمدنها نشانى در مكه و در